خرید بک لینک

سلام!

امروز بعداز ظهر ساعتای 4 ونیم اینا رسیدم خوابگاه.قبلش رفته بودم پیش استاد م.ح.ص. که یه خورده راجع به سیستم کنترلی منبع تغذیه باهاشون مشورت کنم که خب شکر خدا به نتایج خوبی گویا رسیده بودم خودم وخبر هم نداشتم :)

بعدش که اومدم خوابگاه یه خورده از کتاب "فیزیک ناممکن ها" اثر میچیوکاکو رو خوندم (توصیه میکنم این کتاب فوق العاده رو از دست ندید!) و گرفتم خوابیدم.یه ساعتی که گذشته بود خواستم از سرجام بلند شم دیدم نمیتونم.خواستم حرف بزنم هم دیدم هرچی زور میزنم نمیتونم.واقعا نمیتونم بگم خواب میدیدم یا بیدار بودم چون کاملا شرایط رو حس میکردم و احساس میکردم مردم.یه لحظه ترسیدم خلاصه بعد یه دفعه تونستم بلند شم!

نمیدونم واقعا چی بود قضیه.خیلی عجیب بود واقعا.راجع به لحظات مرگ که میگن نه میتونی حرف بزنی نه حرکتی کنی واقعا درک کردم شرایطشو

خدا به خیر کنه!

برچسب: نویسنده: یوسف حبیبی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 14:12

صفحه بندی